قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
35
تاريخ نگارستان ( فارسى )
نظرش بدان بدرهء زر نيفتاد چون از وى سبب آن سئوال كردند گفت در آنحال با خود انديشيدم كه اگر كور باشى از اينجا چگونه عبور خواهى كرد لاجرم در ذهاب و اياب چشم برهم نهاده و ابواب محنت بر روى خود گشادم و گذشتم مهدى گفت به حمد اللّه كه حقيقت معلوم شد اقوام بر مثال موى اندامند بعضى را معطر بايد داشت و بعضى را از خود دور بايد كرد چون موى زهار و بغل و بعضى در بودن و نبودن مساوىاند چون موى سينه و دست . [ 43 - خلع مهدى عباسى عيسى بن موسى را . ] 43 من النوادر گويند مهدى در شهور سنهء 160 ستين و مأة عيسى بن موسى عباسى را كه بموجب وصيت جعفر بعد از مهدى ولىعهد بود از آن امر خلع نموده ولد خود هادى را بر آن داشت و او را بايالت ولايت جرجان فرستاد و در خلال اين احوال خبر حال اضلال سكان آن ديار بوضوح ميرسيد بعضى غمازان نسبت آن عدوان بابراهيم كه در آنوقت نائب هادى بود ميكردند بنابراين مهدى او را از هادى طلب داشته وى در فرستادن آن تهاون مينمود بعد از آنكه مهدى او را بخلع از ولايتعهدى تخويف كرد بالضروره او را روان داشت و او را نزد مهدى بردند و بعد از پرسش حال او قطع سخن بقتل شد و چون او را بسياستگاه بردند مهلتى خواست و وضو ساخته آغاز نماز كرد و بعد از اداى دو ركعت نماز شهادتين بر زبان آورده در مقام تسليم شد ناگاه آواز نوحه و زارى از حرمسراى مهدى برآمده چنان بوضوح پيوست كه يكى از جوارى وى بيكى از جوارى رشك آورده خواست كه او را زهر دهد طبق امرودى جهة وى فرستاد و امرود بزرگى كه بالاى همه بوده بزهر آلوده گردانيده مهدى را نظر بر آن افتاده رغبت نمود قضا را همان امرود را تناول نمود خوردن همان بود و مردن همان بالجمله بعد از تشخيص آنواقعه ابراهيم خلاص شد [ 44 - هادى عباسى و خارجى . ] 44 و من البدايع مؤلف تاريخ قوام الملكى آورده كه هادى بن مهدى در ايام حكومت روزى بىسلاح بر خرى سوار گشته گرد بستانى مى گرديد در آن اثنا شخصى را كه بر او خروج كرده بود دستهايش گرفته آوردند آن شخص طاغى چون او را بىسلاح ديد دستها را خلاص كرده شمشير از ميان يكى بركشيده متوجه هادى شد ملازمانش از كمال دهشت هريك به طرفى گريختند هادى را چون گريز نبود تدبيرى انديشيده فرياد برآورد ، كه هان شمشير بر گردنش زن آن شخص بازپس نگريست تا ببيند كه كيست هادى خود را به دو رسانيده او را فروگرفت و بقتلش فى الحال امر كرد . [ 45 - هرثمة بن اعين با هادى عباسى . ] 45 من الوقايع از هرثمة بن اعين تميمى منقول است كه مرا هادى شبى به خلوت خواست گفت هيچ ميدانى كه از اين سگ ملحد اعنى يحيى بن خالد چه ميكشم خلق را از من متغير گردانيده به محبت رشيد دعوت مينمايد بايد كه همين زمان بزندان رفته سر او را از بدنش جداسازى و بخانهء رشيد رفته بدنش را